وقتی مثل همیشه هر روز صبح وقتی رفت در لانه مرغ را باز کنه تا تخم مرغ بردارد ناگهان به جای مرغ یک جغد دید از ترس در را بست و به خودش گفت این جغد در لانه مرغ چیکار می کند
جغد نیز بنظر می امد ترسید او ارام ارام در را باز کرد ولی جغد فرار نکرد با ان چشمانش او تاکنون جغد را به این نزدیکی ندیده بود اصلا جغد واقعی ندیده بود
وقتی جغد را گرفت دید نمی تواند پرواز کند
جغد بیچاره جغد نازنین جغد قشنگ تیر خورده بود و پر پروازش زخمی شده بود
او از جغد پرستاری کرد و جغد بعد از مدتی خوب شد و حالا می توانست پرواز کند
او بالای درختی نشست و از ان بالا به کسی که اور را مداوا کرده بود به سمت اسمان پرواز کرد و یک بوس به او داد و کم کم از نظرها پنهان شد و در دل جنگل جا گرفت